تصادف
-
تاریخ: 1398/4/7 ساعت: 7:24
ال امور میگه آدم نباید سختیاشو بنویسه، با اینکه بر خلاف عقیده ی منه اما کم کم روی منم تاثیر گذاشته. اینه که ننوشتم از سختیاولی میخوام درباره دیروز حرف بزنم. برای نوشتنش اشکهام جاری میشن و دستام میلرزن
جدایی
-
تاریخ: 1398/4/7 ساعت: 7:24
من اینجامبعد از ۳ ماه و دیگه فکر نمیکنم کسی اینجا رو بخونهنیاز دارم بنویسم و الان میفهمم که نیاز به نوشتن، وقت ناراحتی نیست، یه چیزی بیشتر از این حرفاست.بعد از مدت ها باز اون حس قدیمیم برگشته و اینبار
۵ روز یعد
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 20:04
امروز ۵ روز میگذره وxa0دارم حس غمگینی میکنمدخترعموی بزرگم صبح رفت و به قولی سور تموم شدبعد از اینکه از پادژ جدا شدم تا بره پیش اون، یک نفس تا دروازه دولت اشک ریختم. از خدا خواستم این حالمو عوض کنهخب؛ یکی از همکلاسیامو دیدم تو متروxa0خونشون اصلا سمت غربه و گفت اینور یه کاری دارهتا متروی نزدیک خونه خن...
۳۰ بهمن
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 13:58
من دیگه به تو فکر نمیکنمفقط مدام به خودم یاداوری میکنم که دلتنگی نباید دلیلِ تکرار اشتباه بشهمن دوستت ندارمفقط شبا گوشیم رو خیلی دور میزارم که نکنه نصفه شبی پیام بدممن دلم با تو نیستفقط هی به خودم میگم وقتی برگشت همه چیزو براش میگممن قوی شدممیزارم بریمن دوستت دارمولی میزارم بری...
بخاطر تو
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 13:32
همیشه دلم میخواست میتونستم انجام کاری رو وابسته به خواست یا بودن کسی نکنم همیشه ی همیشه که نه همیشه ای که بعد از لیلی شروع شد. موفق نبودم. بخاطر تو کتاب مورد علاقه م رو نخوندم، بخاطر تو اون سریال ترکی
روزنامه
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 13:32
سلامخیلی سخت شده این روزا برام نوشتن. مغزم پر میشه، دستم قفل میکنهاوضاع همان ها که بودقصه ی دوری سر دراز دارد؛ نقطه سرخطمادر گفت دارم دیوانه میشوم، خواست مشاور بروم؛ نقطه سر خطمادر نگران سلامتیِ تن اس
غلط
-
تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 7:07
یه خونه که با شهر کاری نداشت یه کوچه که اروم و بن بست بود به گلدون سفالی پر از عطر یاس هوایی ک از بوی گل مست بود تو رد میشدی خونه گر میگرفت صدای قدم هاتو تا میشنید دل پنجره باز میشد تو باد غم از پشت شیشه سرک میکشید غلط کردی عاشق شدی لعنتیxa0 غلط کردی
دستبند
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 10:19
گفتی فروشنده دستبند، گفته بود ک این باعث آرامش میشه. گفتی بگیری برام ک ارومتم، ک اروم بشم دروغ نمیگفت اروم میکنه ولی نه دونه هاش فکر تو ک رنگ شده پاچیده همه جاش نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ساعت 21:39 توسط من|
اولین جمله
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 10:19
ایستگاه اتوبوس: - میگم نقی، بنظرت تا چهار سال دیگه همین قدر خل و دیوونه و بی حیا میمونیم؟ - نمیدونم. امیدوارم - منمxa0 کل وزنشو میندازه روم و میخونیم: مییییرن آدما..... سرویس میاد و با خنده هولم میده تا خودش زودتر به پنجره برسه - راستی شهرزاد شنبه میری
دیدار
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 10:19
[unable to retrieve full-text content]وقتی یهویی دیدنت حالمو خوب میکنه....
کشتی
-
تاریخ: 1396/7/21 ساعت: 0:30
[unable to retrieve full-text content]زور من کم شده یا غمهای تو زیاد ک هرکاری میکنم دگ زورم بهت نمیرسه؟
خداتا
-
تاریخ: 1396/7/21 ساعت: 0:30
[unable to retrieve full-text content]کافرِ خدانشناس میشوم وقتی "خداتا" دوستم داری تا برایم بگویی قدر دوستنت چقدر است
مرکزی
-
تاریخ: 1396/7/21 ساعت: 0:30
یادم نمیاد چند سالم بود اولین بار که دیدمش. شاید حدود 11-12 ساله بودم. از کنارش رد میشدیم که بابا گفت: این نرده سبزا رو میبینی تا اون ته رفته؟ تازه کلللی هم تو اون یکی خیابونس. همه ی اینا دانشگاهن شهرزاد! دانشگاه تهران!xa0 xa0و بعد آهی کشید. اون موقع نمیفهمیدم دانشگاه کجاست، کنکور چیه! اون موقع آدما...
محرم
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 13:36
[unable to retrieve full-text content]خوشحالم محرم شده فکر لباس مشکیه تنتون کمتر آواره رو سرم، کمتر غمه، کمتر بغضه...
روز اول درخیابان
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 13:36
در خیابان قدم میزنم. اولین باره که این ساعت بیرونم. بچه ها از مدرسه برمیگردن و نگاه بعضیاشون حسرتی توش داره که ای کاش ماهم مدرسه نمیرفتیم و صدای آهنگ بلند میشه که یاد نیاد که بغض بشه غم اولین اول مهری که مدرسه ای نیست. کسی از مدرسه قبلیم( چقدر سخته این ترکیب! مدرسه ماست هنوز!) و اسم های معلم هایی به...
عمو عباسم
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 13:36
هرکی باشی از هرجا برسی به هر زبونی حرف بزنی شک دارم اسم عمو عباس که میادxa0 اشک نشینه ب چشمت نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۶ساعت 18:40 توسط من|
دل گیر ی
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 13:36
[unable to retrieve full-text content]بگیره دلت بهونه بخای بگیری روشو نداشته باشی خسته شی ببری روشو نداشته باشی
طهرانِ بزرگِ لعنتی
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 13:36
[unable to retrieve full-text content]طِهران بَرایِ اِتِفاقی دیدَنَت زیادی بُزرگ اَست
آخر
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:33
[unable to retrieve full-text content]آخر قصه امِ اما قصه آخرم این نیست
اقیانوس
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:33
انگار کن وسط یه اقیانوس گیر کردم شنا بلدم ولی از غرق شدن میترسم شنا بلدم ولی از خسته شدن و نرسیدن میترسم زیر پام سفته ولی از خالی شدنش میترسم فقط میترسم خیلی میترسم خیلی خیلی نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:44 توسط من|