بیست و نه... حرف جدی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

سلام

بعد مدتی مخام حرف جدی بزنم

امروز که سردرد و.معده درد و.کلافگی هم به سردرگمی که حس قالب این روزهاست، اضافه شده بود، با اینکه باید قاعدتا مغزم قفل میکرد، اما برای جلوگیری از رسیدگی به سوالات فیزیک،.زدم تو کار تفکرات جهت رفع سردرگمی. همزمان با این تفکرات، هر دقیقه، دو سه بار گوشیمو چک.میکردم. قراری نذاشته بودیم ولی خب، یه جوری شرطی شده بودم، هم به اینکه هر روز حرف بزنیم هم به اینکه اون بحثو شروع کنه(طبق قراری نانوشته،نوبتش بود)

در طی این تفکرات، یه درجه بیشرفت کردم، تا چند روز پیش نمیدونستم از طرف خودم بالاخره آره یا نه!!! امروز مغز و دلم هم فکر شدن که اره...

میمونه یک سردرگمی بزرگ تر، چیزی به اسم زمان.

زمان مگر نه اینکه تعریفِ کلیه مجموعه ای دقیقه و ساعت و روز و ساله؟ خب پس چیو قراره درست کنه؟؟؟ تیک تیک ساعت. چه فرقی تو شخصیت من ایجاد میکنه؟؟؟ من همینم!! سه روز دگ هم همینم، سه سال دیگه هم همینم(مگر بازه ی زمانی اتفاقات خاص)

 

دوستی که پا به پای من هست توی تمام مراحل، میگفت خودِ خلتو نگاه نکن!! ملت یه جو عقل تو کلشون هست!

 

ولی خب دیشب بعد یه نیمچه دعوا و بحث، با دو جمله حالم و شبم و سردرد و بغضمو خوب کرد، ما ادما چی میخایم از هم جز خوب شدنِ حالمون

من که سر از کار این جماعت عاقل درنمیارم. همون دوست میگفت باید گذشت کنی، همون طور که لیلی گذشت؟؟

اخ لیلی.. لیلام با مجنون جدیدش بهم زده، بهم نگفت اتفاقی فهمیدم. چیزی بروز نمیده ولی صدای چتش بغضیه. از دوران های برگرده ولی من کامل برای اون نیستم، اگر کامل برای لیلی باشم، نمیتونم عاشق کس دیگه ای بشم...

 

خلاصه آنکه سردرگمی بدتر میشود هرروز. با اینکه مشکل اول حل شده (نصفه نیمه) ولی خب، روز به روز آزار دهنده میشه،عادت به رابطه ای که معلوم نکردین درست چیه و عادت به حضوری که هنوز شبیه یک حباب، با یه تلنگر، ممکنه نباشه دیگه....

 

پ.ن شب بخیر

نویسنده : بازدید : 31 تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 2:51
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها