روز اول درخیابان

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

در خیابان قدم میزنم. اولین باره که این ساعت بیرونم. بچه ها از مدرسه برمیگردن و نگاه بعضیاشون حسرتی توش داره که ای کاش ماهم مدرسه نمیرفتیم و صدای آهنگ بلند میشه که یاد نیاد که بغض بشه غم اولین اول مهری که مدرسه ای نیست.

کسی از مدرسه قبلیم( چقدر سخته این ترکیب! مدرسه ماست هنوز!) و اسم های معلم هایی به میون میان که چهارسال زندگی کردم باهاشون و آب خوردن بهونه میشه برای نشکستن بغض.

شاخه نبات میگه که چه دردناکه فکر اینکه همون قدر که به دبیرستان وابسته بودیم، به دانشگاه وابسته میشیم و باز همون 4 سال طول میکشه و تموم میشه....توپ محکم تر به زمین کوبیده میشه که بغض نشکنه

از شاخه نبات و سبد خداحافظی میکنم و یاد روزهایی میوفتم که فاصله هم خداحافظی تا سلام بعدیش، 13-14 ساعت بیشتر نبود و اینبار هیج راه گریزی نیست. بغض شکسته و اشکها روان شده اند...

انقدر سخت رسیدم به اینجا که یادم رفت بهترین روزام دارن میگذرن

حالا هرروز دور تر از دیروز میشیم و دلخوش به همون دیدار هفتگی که حداقل سه ماه پابرجاست. بعد چه شود؟ خدا میدونه....

نوشته شده در دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۶ساعت 18:34 توسط من|

نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 13:36
برچسب‌ها : درخیابان,
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها